X
تبلیغات
خاکستری
تو در من ناقوس ها را هر وقت دلتنگی به صدا می آوری...

هرآنگاه که نیازم به توست!

همان لحظه هایی از رستن که سایه های ابرهایی چند ، روحم را در حصار می کند...!

نزدیک می آیی !

به پلک زدنی ، اشک می شوی در دلم و برونم می ریزی!!

بیتاب می چرخی در تمام پیکرم!

گوشه هایی هست از روحم که طعمه ی روزهای جوانی ام شدند ، می چرخی و مرهم می شوی بر آن!!

هراس نگاهت ،

و بیقراری وجودت،

عشق جاویدت را دوباره می گنجاند در باور پوکیده ام...!

همان باوری که در ثانیه های سرمستی ، در سکوت مطلق بیماریهای روح ، جز خرده وهمی بیش نیست!

تو درست در لحظه ای می آیی که دیگر چیزی نیست!!

+ نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 11:51 توسط الهام |

فاصله ی میان دوست داشتنم تا تو

و

دوست داشتنت تا من

بی نهایت است!

مرا دوست داری و تندیس دلخواهی از مرا.....

تو را دوست دارم و تصویر باشکوهی از تو را....

تو را می سازم و آنگونه می خوانمت که دلخواهم.....

مرا می پروری آنسان که دلخواهت...

و این است که تو دیگری را و من دیگری را....

نه من تو را...

ونه تو مرا...!

+ نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 11:50 توسط الهام |

روزگاری بود که میپنداشتم شاید باشد کسی که روزهای دوست داشتنم را برایش تکراری نباشد...

شاید باشد او که هرگز،حتی در مطمئن ترین حس خود،نیازم را چشم نپوشد!

پندارم برین بود و آمالم برین پابه قد افراشت!

باورم بود که هستند همدمانی از جنس انسان،از جنس بی تزویر همدلی!!!

هست او که می توان در مقابلش خود را برون ریخت و اطمینان داشت که کنجکاوی پاک شده اش،پایان مرز شیفتگی نیست!

او که هست در کنارم و هرگز دلتنگی اش مرا نیازارد...

دلتنگی هایم در کنار جسمش روحم را نهراساند...

.

.

.

مرا چه شده که گویی رؤیای کودکی هایم می رود که به نیستی بپیوندد و باورم را با حقیقت هم مرز کند؟!

+ نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 11:49 توسط الهام |

...گوئیا سالیانی دراز بود که در راه بودم....

می رفتم و می دیدم که از من دور و دور تر می شوم!

چیزی در من مرده بود.....

چیزی شبیه زندگی....

چیزی شبیه رهایی در باد....

کسی در بیابانهای دور روحم را به صلابه کشیده بود....فریادهایش مرا می آزرد!!!!!!

می رفتم... نمی رسیدم...

پشت سر،در پس هر گام ،دیواری به بلندای افکارم و به عمق روزهای مرده قد بر می افراشت وتنها راه پیش را برایم می گشود!

مقابل، پشت هر گام،انتظار تولد نخستین لحظه ،اسارت مرا در میانه  پایکوبی می کرد...!!

+ نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 8:56 توسط الهام |

خداوندا تو می آیی!

تو می بینی!

زمین را...

آسمان را...

مردم وارونه در میدان جنگ هفت سنگ این زمین و هفت ابر آسمان را...!

تو بر ما اشک می ریزی٬ تو بر تاریکی رٶیای آدم زادگانت اشک می ریزی!

قراری نیست در دلها!

تو می آیی...

تو می بینی...

تو بر دل پاره های خاک رنگ و سرد٬ ظلام عشق می بینی!

میان مردم چشمان انسان گونه های خود٬ دو صد خنجر٬ کشیده از غلاف٬ آماده ضربت!

نه شوری در زمین پیدا٬ نه غوغایی!

نه مهری بر نشان روزهای زادن انسان....!

تو می آیی...

تو می بینی; همه زنجیرهای بافته از کینه و نفرت،به دور روح، این بازیچه ی عزلت!

تو می آیی،تو می بینی;

به روی ساقه ی گلها،جراحتهای نادانی، ز خار خود به جان خود...!!

+ نوشته شده در سه شنبه 9 شهریور1389ساعت 16:1 توسط الهام |

....زمان که فارغ شد٬روزهایی پر از تنش زاده شدند !

و از میان یکی از همین روزهای توخالی٬من زاده شدم...!

آمدم...!چه آمدنی...؟!

با آمدنم هرچه فکر پوچ ومخرب را زائیدم!

نطفه ها یکی یکی بسته شدند٬زمان و روزها٬من و فکرهای مسموم!

یکی پس از دیگری آمدیم٬ماندیم٬

اما...

رد پاهایمان را نشد که پاک کنیم...

+ نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور1389ساعت 16:34 توسط الهام |

قدم در باغهای سیبت میگذارم٬هوایت را استنشاق میکنم٬میوه هایت را میخورم و با پای برهنه تمام سردی لذتبخش خاکت را حس می کنم٬صدای جویبارهای کوچک وشادت را گوش می کنم

میدوم ومستانه میخندم.....!

.

.

.

.....اما دیرگاهیست که دیگر طعم سیبها آنگونه خوب نیست٬همچون روزهای نخست هوای باغ مطلوب نیست٬

پای برهنه ام انگار روی خاک نیست!

صدای جویبارها و پرندگان دیگر به گوشم زیبا نیست!

کجای باغ سیب های زهرآلود و مسموم را ندانسته چیده و خورده ام؟؟!!؟؟

کجای این مسیر٬مبهوت و گیج خوردن٬قدرت تمیز را از دست داده ام!!؟؟!!

....یادم هست٬روزی که وارد باغ شدم٬دستم در دستان پر مهر تو بود٬تو به استقبال من آمده بودی....

نمی فهمم چرا اکنون تنها گام بر می دارم و دست تو نیست!

من همینجا هستم٬در همین باغی که روزی دعوت شدم٬فضا و رنگها و ترکیب همان است

اما

...........من ٬ دیگر من نیست....!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور1389ساعت 16:21 توسط الهام |

هر کس در سینه رازی نهان دارد!

در سینه ی تو چیست؟

راز شگفت تو؟

با من بگو نهان!

سوگند می خورم همراه راز تو،در سينه ات نهان شده،خاموش سر كنم....

اي بينهايت ذهن و خيال من.....!

اي انتهاي راز....!

اينك منم

در انتظار انتهاي انتظار....

با من بگو نهان۱

+ نوشته شده در سه شنبه 4 خرداد1389ساعت 9:55 توسط الهام |

.....از اينجا تا انتهاي حياط خانه را بارها با پاي برهنه دويده ام،پشت تيوتاي سبز كهنه بارها كاغذها و

كبريت ها را سوزانده ام،بارها جشن آتش را با من و كاغذها و كبريت ها گرفته ام!

كنار زرد آلوي پير ساعتها نشسته و مشق هاي جمعه را نوشته ام!

شبهاي زيادي روي ديوار به اشتباه سايه گرگ پير گرسنه را ديده و گريخته ام....

دزدكي گلهاي آفتابگردان دور باغچه را شكسته ام...

بارها توي انباري ته حياط غروبها گريسته ام...

بازهم بارها روي سكوي حياط كتابهاي تكراري را از سر شوق خوانده ام...

هميشه بارها تنها دويده ام...

تنها جشن گرفته ام...

تنها جمعه ها مشق هايم را تند وتند نوشته ام...

تنها ترسيده و تنها گريخته ام..

تنها شكسته ام،گلهاي آفتاب گردان را مي گويم!

تنها گريسته ام!

هميشه تنها...

+ نوشته شده در شنبه 1 خرداد1389ساعت 12:56 توسط الهام |

بچه که بودم چه ساده شادمیشدم،

یادم می آیدهميشه ي خدا موهايم به جرم شلختگی  کوتاه بود.

هرروز صبح زود مشتاقانه  ازخواب بیدار می شدم و آرزوی کوچکم رابا حوله کوچکی به اندازه ی قدسر تا کمرم،برآورده مي كردم!

راستی که چه کودکانه وبی شکوه و شکایت دل کوچکم راتانهايت دنيا شاد مي كردم.....

چه ساده هروقت که می خواستم گيسوان بلندم را درباد رها مي كردم وبا چهار انگشتم شانه شان مي زدم!!!!

امروز بزرگتر از كودكي هايم شده ام،آرزوهايم زياد شده،خيالم محدود و توقعاتم سر به فلک گذاشته....

امروز حتي براي چيزهايي كه مي شود حلشان كرد نيز از خودم وبيشتر از ديگران شاكي ام...!

راستي كه باتمام كودكي آن روزها چقدر بزرگ بودم....!!!!!!

 

+ نوشته شده در شنبه 1 خرداد1389ساعت 12:40 توسط الهام |

مطالب قدیمی‌تر